جمعه بیست و یکم تیر 1387
عادات(1)
ممل حُسن های زیادی داره که باعث افتخار ماست :
مثلآ هر حرفی بخواد بزنه قبلش فکر می کنه!
من : ممل چایی می خوای؟........نیم ساعت بعد من : نگفتی ... میخوای ؟
ممل : چی ؟.....من : چایی دیگه ؟ میخوای ؟.........
ممل : نمی دونم ...بذار فکر کنم ..... اها نه نمی خوام.
من : زهر مار ........ .................. ...........
گذشته ها رو هم زود فراموش می کنه :
من : ممل شربت می خوری ؟......ممل: اوممممم.....آره می خورم .
براش شربت بردم میگه : مامان من که گفتم نمی خورم ..من :![]()
یک حسن دیگرش اینه که از خرید کردن متنفره ...متنفر....
من : ممل چیپس می خوای ؟........ممل : آره خیلی ........من : خوب برو بخر !
ممل بعد از نیم ثانیه : مامان خوب که فکر می کنم می بینم نمی خوام.......
خلاصه اینکه خدا همه مان را شفا بدهد.![]()
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
بزرگی!
ممل توقعات زیادی از ما داره
میخواد ما کاملآ بهش اعتماد کنیم
اصلآ ازش ایراد نگیریم
همش تأییدش کنیم
نمی تونه بفهمه مگه با ما این طوری رفتار شده که حالا ما منعکس کنیم رو اون!
واقعآ چه انتظارات برحق و سختی از آدم دارند...
خودمون بهشون پرو بال میدیم اونوقت جلوی خودمون در میان!
صبح داره از خونه میره بیرون میگم : کی میای ؟ میگه : دقیق نمی دونم ۱۱ یا ۱۲ ، شاید هم...
میگم این که نشد ! خواستی دیر بیای زنگ بزن! میگه : دیگه نگران نباش مگه من بچم !
تو دلم میگم : قربونت برم !
به زبون میگم: ولی من میخوام زنگ بزنی ! اونجوری راحت ترم!
و میرم پی کارم در حالیکه ته دلم بهش حق میدم !
شنبه هشتم تیر 1387
تابستان بی ورزش
ممل رو با هزار سلام و صلوات فرستادیم کلاس کنگ فو
جلسه ی اولش رو چهارشنبه شرکت کرده اما از وقتی برگشته تا الان هزارو یک
دلیل آورده که این کلاس به دردش نمی خوره که نمی خوره
امسال تابستون هم ورزش نمی کنه و من نگران سلامتی جسمانیش هستم
نشسته داره با پسر داییش پلی استیشن بازی می کنه
ای خداااااااااا؟
البته کلاس های علمی رو با علاقه میره ولی... کافی نیست
چهارشنبه پنجم تیر 1387
روز زن مبارک
ممل روز مادر یک هدیه ی خوب به من داد :
قبولی در مرکز بی هوشان همون علا.. .لی !
البته ممل دوران راهنمایی هم در این مرکز بود.
و قبولیش در دبیرستان زیاد مشکلی نداشت ولی خوب من نگران بودم دیگه...
پ. نوشت : از همه دوستان خوبم که حال ممل رو می پرسیدند ممنونم
ممل خیلی حالش خراب شده بود و بارها بردیمش دکتر
و سرم زد و به دکتر پوست مراجعه کرد و داروهای گرون گرون برایش تجویز کردند و ...
و بالاخره خوب شد !!!
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
آبله مرغان!
ممل دیروز علائم آبله مرغون از خودش درکرد!
امروز صبح خودش فهمید آبله مرغون گرفته ، حالا فکر کنید من
تا حالا این مریضی رو نگرفتم و مبتلا به این بیماری رو هم ندیدم،
پا شدیم بریم دکتر :
ممل : مامان رفتیم دکتر در اتاق رو ببندیها! من میخوام بدنمو به دکتر نشون بدم کسی نبینه!
من : خب ! حتمآ
وارد مطب شدیم یک خانم دکتر جوون (۲۵ساله) زیبا ، مؤدب ، مهربون ...
ممل هم حساس و خجالتی ! دید چاره ای نداره لباسشو زد بالا و ...
بعد از ۲-۳ دقیقه داشت با صمیمیت با دکتر خانوم راجع به بیماری حرف میزدند،
دکتر : نباید بخارونیش
ممل : دورشو هم نمیشه خاروند ؟!!!
دکتر : [خنده] اشکالی نداره دورشو بخارون
من هم نشسته تماشا می کنم : آمپول نوشت برای ممل
دارو ها رو گرفتم دوباره اومدیم پذیرش درمانگاه! باز یک خانوم ...
به ممل گفت : بیمار شمایید؟ ، بفرمایید!
طفلک ممل! تزریقاتی هم خانوم بود ؛ منم در و دیوار تماشاکنان ...
پ.ن : واقعآ برای همسن های ممل جنس مخالف مسئله ی مهمیه ،
به خصوص که تو کشور ما به خاطر امنیت جانی اسلام !
دختر و پسر از شناخت همدیگه محرومند واقعآ!
ممل هم که از ارتباط با دخترها پرهیز می کنه! بر عکس باباش!
عل می گه این اصلآ به من نرفته ! من خیلی شیطون بودم!
دوشنبه بیستم خرداد 1387
املا / تشدید / دیروز / امروز ...
ممل امروز داشت راجع به امتحاناتی که داده حرف می زد برام:
مامان؛
حیف شد موقع امتحان دیکته مریض بودم ، یادم رفت تشدید دو تا کلمه رو بگذارم !
خود بخود رفتم به هفت سالگی و کلاس اولیش که همیشه تشدیدا رو
یادش می رفت بگذاره ، منم آی حرص می خوردم و هی بهش سفارش می کردمو ...
خلاصه غر میزدم، تا اینکه دیدم روز به روز بدتر میشه ؛ با توجه به اینکه می دونستم
هیچ مشکلی تو املا نداره و مثل اینکه اعتماد به نفسش در اثر غرّه های من کم شده
یکی دو بار که تو خونه بهش دیکته گفتم خودم تشدیداشو درست می کردم و
بهش می گفتم : آفرین ۲۰ شدی ... ببین !
همون شد که شد دیگه تشدید گذاشتنو یادش نرفت ...
دهنمو باز کردم : ممل کلاس اولم که بودی ...
حرفمو قطع کرد : مامان میدونم تا حالا ۴۰ باربرام تعریف کردی !
آخی ممل هی بزرگتر میشی و من برات تکراری ... باشه اشکال نداره!
جمعه دهم خرداد 1387
آزمون
ممل امروز آزمون دبیرستان رو داد ...
خودش میگه قبولم ؛
در واقع تحصیل در مرکز مورد نظر ، آینده ی درخشانی براش رقم می زنه!
واین پسر خیره فقط برای همین مدرسه آزمون داده! در حالیکه همکلاسی هاش
مدارس دیگری هم شرکت میکنند ؛ ولی خب ممله دیگه! مطمئنه که قبول میشه!
پ.نوشت ۱ : الهی
پ.نوشت۲ : ممل فردا امتحان تاریخ داره ... داره با ریاضت جوکی وار تاریخ می خونه ،
رسیده به بخش های مربوط به انقلاب اسلامی ... هلاک نشه خوبه!
سه شنبه هفتم خرداد 1387
لیست خرید
یک لیست خرید نوشتم دادم دست ممل :
ممل بعد از چند دقیقه نگاه کردن لیستو داد دست من و گفت :
سسو سوسیسو نوشابه قارچــــو پنــــیـــرو دمــبــه
شرمنده مامان به خاطر اینکه قافــیــش جور شه مجبورم دمبه هم بخـــرم.
پ.نوشت : ای مامانـــــــــــــــی
دوشنبه ششم خرداد 1387
بازی بازی
این پست با عجله تایپ می شود. لطفآ اگر نیمه کاره ماند متعجب نشوید!
ممنون تاتوره جونم که منو بازی دادی(لوس می کنم خودمو)
دوست داشتنی هام :
۱- نمیشه بگم چون فکر می کنید خودخواهم! خب باشه میگم :
خودم چون با ارزشم، ... خدا خودش گفته خب!
۲- ممل و همه ی خانوادم
۳- تجربه های تازه ــ گردش و مسافرت فقط با عل
۴- معاشرت با افرادی که خودشونو دوست دارند.
۵- رمان و کتاب هایی که دوست داشته باشم ـــ فیلم و تئاتر هم.
۶- آشپزی
۷- درس خوندن و یاد گرفتن و یاد دادن و ...
۸- گاهی وقتها علافی و بیکاری
۹- پرتقال
۱۰- و خیلی چیزای دیگه.......................
دوست ندارم:
۱- مادر شوهر ۲- انبه ۳- شکست ۴- بی پولی ۵- تمیز کردن خونه...
اسبابـــــــــــکشی از همه بدتر ۶- با عل دعوام بشه و قهرمون بشه
۷- جونور چه موذی چه غیر موذی
۸- ازم سو ء استفاده بشه ۹- رفت و آمد زیاد
۱۰- و خیلی چیزای دیگه.....................
پ.نوشت : بازی بلدم یا نه؟
جمعه سوم خرداد 1387
شغل آینده
ممل در ۳ سالگی : مامان ... میشه من بزرگ شدم آشغالی (رفتگر) بشم ؟
من : باشه اشکالی نداره!
ممل در ۶ سالگی : مامان ... می خوام هندونه فروش بشم .
من : خوبه ... خیلی خوبه !
ممل در دوران دبستان : من معلم میشم .
من : به به ! تو می تونی یه معلم خوب باشی ... موفق میشی .
ممل تو یک سال اخیر : من برنامه نویس کامپیوترم. می خوام همین رشته رو ادامه بدم .
من : عالیه مامان عالی ... تو استعدادشو داری ...
پ. نوشت : یعنی باز هم تغییر عقیده میده ؟
